وبسایت رسمی مهندس غلامعلی سفید

1395/10/24 :

تصمیم برای نوشتن خاطرات مهندس

نزدیک انتخابات مجلس شده بود، مهندس سفید برای نمایندگی مجلس ثبت نام کرده بودند و از آنجایی که ایشان در امور اجرایی و فرهنگی جز بهترین ها بودند، نزدیکان و دوستان شروع به تبلیغ در فضای مجازی کردند.

من و همسرم به مهندس پیشنهاد دادیم که برای تبلیغات، یک سایت برایشان طراحی کنیم و ایشان هم پذیرفتند و گفتند: " بعد از تأیید صلاحیت!"

ما حرفشان را خیلی جدی نگرفتیم و همسرم کار طراحی سایت را شروع کرد. چند روز به اعلام رسمی کاندیداها مانده بود و زمزمه‏ هایی در فضای مجازی و واقعی به گوش می‏رسید که تعداد کثیری رد صلاحیت شده‏ اند. والده ایشان بسیار نگران و مضطرب بودند و می‏گفتند:"خدای نکرده آبروی پسرم نرود؟! خدای نکرده رد صلاحیت نشود؟! خدای نکرده باز برای پسرم غصه درست نشود؟!

والده ایشان زن مهربان و مقتدر و دلسوزی هستند و بر خلاف گفته‏ هایشان که همه فرزندانشان را به یک اندازه دوست دارند، نسبت به مهندس توجه ویژه و دلسوزی خاصی داشتند و این محبت یک طرفه نبود! مهندس نگرانی‏های ایشان را اینگونه پاسخ می‏دادند که" آبروی من را کسی نیاورده است که حالا بخواهد ببرد."

اسامی کاندیداها اعلام شد و مهندس جز آن‏ها نبودند! من خیلی ناراحت بودم، مهندس برای من الگوی کار و فعالیت و کارآفرینی و علم و دین و دیانت بودند، همیشه کار مردم برایشان اولویت داشت، همیشه بیشتر از همه به مادرشان احترام می‏گذاشتند و همیشه در نماز جماعت‏های فامیلی پیش‏ نمازمان بودند و به سهم خودشان برای انقلاب بسیار تلاش کرده بودند و همچنین ایشان تحصیلات حوزوی نیز داشتند. ولی حالا! ولی حالا به دلیل عدم التزام عملی به اسلام و انقلاب رد صلاحیت شدند!

من تصورم این بود که مهندس تا مدتی در جمع‏ ها حاضر نشوند ولی انگار اشتباه می‏کردم. اولین میهمانی برگزار شد و عمو مثل همیشه شاد و مدیر مجلس بودند. انگار که ریاست و مدیریت با خونشان عجین شده بود!

به مهندس پیشنهاد دادم که سایتتان را که شروع به طراحی کرده‏ ایم، تبدیل به یک سایت شخصی کنیم، که ایشان هم موافق بودند. مدتی بعد به اتفاق همسرم جلسه‏ ای در محل کار ایشان گذاشتیم و نظرشان را بابت مطالب سایت جویا شدیم. بعد از آن جلسه من حال عجیبی داشتم. من آن روز برای اولین بار فهمیدم که مهندس با این مشغله کاری مخصوصاً در طول مدت استانداری! هر روز خاطره خود را به رشته تحریر در می‏ آوردند. احساس غرور کردم که در چنین خانواده سخت کوشی متولد شده‏ ام. قرار بر این شد که هر هفته به سراغ ایشان برویم و یکی از خاطرات ایشان را ثبت کنیم.

مهندس موضوعی را با من در میان گذاشتند که ذهن من را بسیار به خود درگیر کرده است و بی صبرانه منتظر شنیدن خاطراتشان هستم تا این علامت سوأل بزرگ ذهن من مجاب شود. بعد از درخواست من برای یک سری عکس از دوران استانداری، ایشان گفتند که هیچ عکس و تقدیرنامه و هیچ چیزی از آن دوران ندارند. زیرا بعد از این مدت همه این وسایل را در حیاط منزل به آتش کشیده اند!

بی صبرانه و گستاخانه پرسیدم:" آخر چرا؟" مهندس سرشان را پایین انداختند و همانطور که با خودکارشان بازی می‏کردند و شانه‏ هایشان را بالا انداخته بودند گفتند:" حس میکردم خیلی نمیتوانم به آن عکس‏ها افتخار کنم، مگر اینکه اعمال آن مورد رضای خداباشد." انگار بدنم کمی سرد شد، ابروانم در هم فرورفت، باز پرسیدم آخر چرا؟ ولی مهندس فقط شانه هایشان را بالا انداختند.

چیزی که در طول زندگی خود از ایشان به یاد دارم، تنها کمک به مردم و مردم داریشان بود، مخصوصا در زمان استانداریشان تمام فکر و ذکرشان کار بود، طوریکه خانوادشان همیشه از ایشان گله داشتند که چرا به خانواده خود نمیرسند.

.
بد نیست خانه ی استاندار یزد یا به قول ناآگاهان قطب ثروت استان یزد را برایتان به تصویر بکشم. شاید شما هم مثل بسیاری که دفعه اول این خانه میبینند از این توصیفات یکه بخورید. خانه ای که گاهاً می شنویم دستگیره هایش از طلاست! خانه‏ای به سبک قدیمی که اتاق نشیمن و پذیرایی اش از هم جداس و دو اتاق و یک آشپزخانه دارد. دیوارهای خانه گچی است و تابلو شهید رضا ساعتیان برادر خانم ایشان درخششی در سادگی این خانه است. دو دست مبل راحتی که به تازگی فرزندشان زهرا در غیاب ایشان تهیه کرد و دو قالی که مدت طولانی نیست که جای گلیم های آنجا را گرفته است تا شاید از جلسات هفتگی تفسیر قرآن مستفیض شود.

گاهی حرف‏هایی از این طرف و آن طرف از املاک بی شمار مهندس می شنیدیم. در سایتی نوشته است مهندس قطب ثروت استان یزد است و درجای دیگری نوشته است ایشان در هر شهر ایران حداقل یک ملک دارد! وقتی چنین حرف هایی آزادانه و بدون مدرک در سایت ها نوشته می شود، توقعی از مردم ناآگاه نمیتوان داشت. در شهر میگویند مجتمع تجاری سیتی سنتر مال مهندس سفید است. پیشگامان مال مهندس سفید است و ... وقتی گاهی با اتوبوس مسافرت میرفتیم در راه شنیدیم عده ای میگفتند این چند هکتار باغ ها مال مهندس سفید است. جدیداً هم که انگار چند معدن از ایشان کشف شده است! که وقتی به ایشان گفتیم، گفتند:" می توانم برایت یک نوشته بنویسم که اگر من معدنی دارم باشد برای همان کسی که میگوید!"

در یکی از این جلسات که با عمو داشتم تعریف کردند که یکی از مخالفانشان طی یک تماس تلفنی گفته است که شما بسیار مال و منال داری و .. که مهندس در جوابش میگویند که:" حاضرم تمام ملک و املاک و دارایی خودم و فرزندان و همسرم و مادر و پدرم را با املاک تو و خانواده ات معاوضه کنم." که طرف در جواب میگوید دیگر این بحث با تو فایده ای ندارد!

ایشان ار لحاظ اخلاقیات و معنویات نیز نمونه هستند، شاید شنیدن این خاطره نیز خالی از لطف نباشد. در یکی از جلسات با مهندس سفید بودیم که زن میانسال و سبزه رو و ساده ای وارد اتاق شد. مهندس در برابرش تمام قد ایستادند و خوش آمد گفتند و دستور پذیرایی دادند و احترام خاصی برایش قایل شدند. بر خلاف همیشه که اگر کسی داخل میشد سریع نامه اش را امضا میکردند و وقت را هدر نمیدادند، تعارفش کردند که قدری بنشیند و موقع خداحافظی هم تا درب ورودی همراهیش کردند. من از اینگونه احترامات به شدت تعجب کرده بودم و بی صبرانه منتظر بودم بفهمم این خانم چه کسی هستند. بعد از مدتی فهمیدم این شیر زن، سرپرستی 14 کودک معلول ذهنی را بر عهده دارند. مهندس برای این افراد احترام خاصی قائل هستند و به او قول دادند که تمام سعیشان را می کنند. حال فکر میکنم شما هم به اندازه من بیتابید ببینید که چرا مهندس خاطرات دوران استانداریشان را به آتش کشیده اند!...
ادامه...
شبکه های اجتماعی
کاندیدای شورای اسلامی شهر یزد
 
کلیه حقوق مادی و معنوی ، متعلق به وبسایت رسمی مهندس غلامعلی سفید می باشد .